X
تبلیغات
فقط خدا

فقط خدا
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

دریاب مرا نادعلی حکمت حق

الحمد خدارا را که سبب ساخت تورا

از کعبه برون آمده ای شیر خدا

ای ناطق قرآن در ِ دروازه حق

ساقی به دو مجلس ،توهمان لطف خدا

آیم در میخانه دهی جام مراد

دستم همه دامان تو گیردهمه بس

آخر همه مفتاح به دستت ،توعلی

توراکع و تسبیح زانگشت یَدَت

عاشق به تو گویند نه هر بی سرو پا

عشقت به خدا در همه جاورد زبان

ای خالص باطن تو که فریاد رسی

فرزند تو سالار شهیدان بهشت

الحق پدری چون تو حسینی بدهد

ای مظهر سیمای خدا راهنما

الله صمد وای علی داد برس

دریاب مرا سیف خدا حجت حق

تاجام مرادی بدهد حضرت حق

یا فاتح خیبر توئی آن آیت حق

بگشای تواین در که توئی رحمت حق

بگشادر میخانه حق ،سیرت حق

ساغر بده تانوش کنم شربت حق

دریاب مرا ای همه جا بَرکت حق

توشاه حقیقت،توولی ،هیبت حق

آری به گدائی بدهی نعمت حق

ای آن که کنی درهمه جا صحبت حق

یا حیدر کرّار توئی شوکت حق

بر دادبرس ای که توئی قدرت حق

احیاگَرِدین ،خون خدا،حشمت حق

برپا بکند کرببلا نهضت حق

گمکرده راهم بنما صورت حق

حاجت به که آرم که توئی رحمت حق

[ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ] [ 2:29 ] [ بتول برزگررحیمی ]
فرارسیدن ماه رمضان ماه ضیافت الهی برتمام مسلمانان جهان خجسته باد

آن خوشه ماه شد نمایان

آن ماه زره رسید دل را

پرزد دل من عروج جانان

آری شب انتظار این مه

آن موسم صبح در سحرگه

آهوی دلم بشد رمیده

آن جام سحر زمی فراوان

بیدار زخواب بت پرستان

میخانه شدست پر زمستان

گریند که عاشقان چه سوزان

مهجور ز خویش گشته یاران

هرکس به خدا چه ملتمس گشت

آنان همگی ستوده گشتند

آنان که زعشق خویش رانده

حالاکه خدا زدل شنیده

رحمت شب قدر شد روانه

آن عشق خدا به دل نهاده

ازاذن خدا ملک نوشتند

دراین شب قدر چه ها سرشتند

آن عشق خدا به دل نوشته

آن عاشق حق بریده فَرقَش

آن فُزت ُبِرَبِّ کعبه گفته

محراب نماز پر زخونش

لب تشنه به یاد روز باران

ازعشقِ خداخدابخوانیم

میخانه حق به دل گشائیم

لبریز شدست خمره از مِی

باشد که خدا نگاهدارش

دل دید چمن ز شاه خوبان

آن ماه صیام شد چمن را

مهتاب شبی که دل خرامان

پایان برسید این شبانگه

آفاق رسید دلم ز درگه

باران خدا به دل چکیده

دل مست خدا ز خواب مستان

در راز و نیاز وناز جانان

خواند غزلی هزار دستان

ازهجر حبیب خود چه نالان

معطوف به حق خداپرستان

باران خدا به دل روان گشت

دلها زگنه زدوده گشتند

در دل چه خداخدا بخوانده

آن رحمت حق به دل رسیده

آن عشق خداچه جاودانه

آن کفترغم زدل رهاده

تقدیر کسان به عشق بستند

آن عشق خدا به دل نوشتند

از بدو تولدش سرشته

در جامِ سحر نمازِعشقَش

آن دم که به سوی یار رفته

باخون به وضو گرفته جانش

خواهیم رویم سوی جانان

دراوج رویم پرگشائیم

آن مست خدا به دل بخوانیم

هرکس که نیوش کرده از وِی

یارب زبلا امان بدارش

[ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 ] [ 20:43 ] [ بتول برزگررحیمی ]
 
فرا رسیدن اعیاد مسعود شعبانیه خجسته باد.
[ دوشنبه پنجم تیر 1391 ] [ 3:2 ] [ بتول برزگررحیمی ]

به نام خدای عزّوجل

 

سلام عزیزان ،سوم شعبان مصادف است با میلاد باسعادت سومین اختر تابناک ولایت امام حسین (ع).

میلاد این امام بزرگوار برتمام شیعیان آن حضرت مبارک باد.

سلامم بررسول الله بادا

سلامم باد برآل محمد(ص)

سلامم باد بر فرق بریده

سلامم باد برزهرای اطهر(س)

سلامم بر حسن(ع)  آن مهر خوبان

سلامم برحسین(ع)  لبهای تشنه

سلامم باد برآن بزم یاران

سلامم باد بر دستان خونین

سلامم باد برآن شاه غیرت

سلامم باد بر قنداقه خونین

سلامم باد بر شبه محمد(ص)

سلامم باد زین العابدین(ع)  را

سلامم برشقایقهای پرپر

سلامم باد بر شام غریبان

سلامم باد بر ام المصائب

سلامم باد بر آن طفل گریان

سلامم کربلا را باد افزون

 

 

ابوالقاسم محمد(ص) مصطفی را

سلامم برعلی(ع) آن یار احمد(ص)

به آن محراب خونین خون چکیده

که فرزندش حسین(ع) آن شاه برتر

سلامم برحسین(ع)  شاه شهیدان

به آن مظلوم عالم سر به به دشنه

به آن هفتاد تن چابکسواران

به آن ماه ختن آن یار دیرین

به عباس علی آن ماه حیرت

به آن شش ماهه اصغر خرقه خونین

به آن سرو شهید آل احمد(ص)

به آن سجاد(ع)  آن ساقی دین را

سلامم بادبر مرغان بی پر

به آن شام غریبا ن آن اسیران

به زینب(س) نینوا را نیست غائب

که بابایش ندارد سر به دامان

که خاکش توتیائی دُرِّ مجنون

 

 حسین(ع) جان، جان ما قربان راهت

 حسین(ع) جان، جان جانان، جان احمد(ص)

 وضو از خون بسازی در مُصَلی

 تو مِفتاح الجنانی یا حسین(ع)  جان

 توئی سرور شهیدان را قیامت

 تو مصباح الهدی،ثاراللهی تو

 سراج الدین،تو آن کشتی نوحی

 توئی باب الحوائج باب اکبر

 مزین گشته نامت عرش حق را

 توئی آن تشنه لب، مظلوم عالم

 سلامم باد بر لبهای تشنه

خجل شد دشنه از آن بوس احمد(ص)

 

 

 

 

 به قربان سرت، جانم فدایت

 توئی اِحیاگر دین محمد(ص)

 ملائک در عزا یت عرش اَعلی

 گشا درهای جَنّت شاه خوبان

 توئی سالار دین، شاه شهادت

 به دادم رس ابا عبداللهی  تو

 تو نوری از خدائی، درد کوهی

 توئی فرزند آن ساقی کوثر

 به فریادم برس فرزند زهرا(س)

 توئی آن مهرِ حق برکلِّ آدم

به محشر، نینوا، بر خون ودشنه

خدا لعنت کند بر شمر، بی حَد

 

 

 

[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 19:27 ] [ بتول برزگررحیمی ]
به نام خالق زیبائیها،او که آفریدوجان تازه بخشید

سلام .دلهایتان همیشه شاد و پرفروغ.

 

تورا درمیان واژه های عشق می یابم                     تورا درمیان قلبهای خسته می یابم

توآن بغض درگلو شکسته ای که می گرید   وچشمان خیس من سخن ز عشق می گوید...

تواحساس من

                وجود بی وجود من هستی

توباران عشق

تو در قلب من ،رکوع من،سجود من هستی

توآئین مهر

            شمع قلب تار من هستی

تومفتاح عشق

              روح من ،شعارمن هستی

توآن نام عشق

                تو شعر پاک گلهائی

توآن ساز عشق

                رقص شاپرکهائی

تو ای بهترین سلام عشق،ای طلوع مهر

 تو اول وآخرین کلام عشق ،خالق سپهر

تورا درمیان گریه های لاله می یابم                                       

تورا درمیان های های ناله می یابم

تورا درمیان گردباد جاده می یابم                                            

تورا درمیان قلبهای ساده می یابم                    

  


                                      

دیروز:

دیروز که مست دربهشتم

دیروز که چون گلی بهاری

دیروز که عطر من در آن دشت

دیروز که بلبلی غزلخوان

دیروز که تشنه در کویرم

دیروز که از خزان خبر هیچ

دیروز که لای لای مادر

دیروز که جانماز عشقم

دیروز فقط خداخدا بود

دیروز که حرف عشق خاکی

دیروز سخن زپاک بودن

دیروز که کاش با تو زنگار

 

آن گاه که یار می ستودم

درشاخه آن درخت بودم

سرمست زعطر خویش سودم

مغرور به خویش کرده بودم

باران خدا ببست رودم

آسوده به شاخه می خمودم

آرام به خواب می سرودم

هرگاه که پهن می نمودم

هرگاه نماز خوانده بودم

از جام جهان نما شنودم

ازمُصحَفِ حق شنیده بودم

از آینه عشق می زدودم

امروز:

امروز که شاپرک خبر کرد

امروز درین خراب آباد

امروز دگر زعشق خواهم

امروز که کوچه گشته بن بست

امروز دگر توان ندارم

امروز به خار مبتلایم

امروز دلم ز دست نامرد

امروز چقدر بی قرارم

امروز روم امامزاده

امروز کجاسفرکنم من

امروز زغم ز ناتوانی

امروز که دل گریست باتو

 

امروز که بلبلم سفرکرد

پاهشتم و کاش جان به در کرد

حرفی نزنم که دل حذر کرد

از کوچه نمی توان گذرکرد

آخرکه چه وقت شب سحرکرد

آخرچه کسی تورا به درکرد

پژمرد و زترس جان سپر کرد

جامی بده بلکه می اثر کرد

شاید که خدا به مانظر کرد

آخر به کجا ز غصه سر کرد

بگرفت دلم چه خاک سرکرد

یک لاله ز آه دل ثمر کرد

فردا:

فردا که نمی شود رقم زد

فردا که امیدها دروغی

فردا زدلم بپرس شاید

فردا که زدست ناجوانمرد

فرداست که خرمنش بسوزد

فردا که خدا به روز میعاد

فردا که امید هست ایزد

فردا که مَنَم به نیم من گشت

فردا که دلم بسوخت از عشق

فردا که دگر مگو زفردا

فرداست وضو ز خون بگیرم

 

شاید که نباشدم ز من رد

درخانه عشق ره نیابد

این عشق زیاد برده باشد

آن کس که زپشت خنجرم زد

آن گاه که آه من بگیرد

در مسند حق چه ها نویسد

از عشق تو انتقام گیرد

شاید که به خنده ره توان زد

شاید که خدا به خواب بیند

ای کاش بشد که آن رقم زد

شاید بتوان رطل گران زد

 


دل بودکویرتشنه:

 دل بود کویرتشنه ای جان

  آن عشق سراب کهنه آمد

  آن گاه کجا گریخته آن عشق

 با خود چه فکر کرده رفته

حالا که دلم فسرده ازعشق

 ازعشق که جان سپرده حالا

 شاید که زیاد برده این دل

 حالاکه زیاد برده دل را

 د ل گول رقیب خورده باشد

 شاید که خدا شنیده باشد

 حالاکه زمان گذشته اکنون

 دل هم که ز یاد رفته باشد

 دل برق نگاه دیده حالا

 یک جام زاو گرفته رنگین

  لبریز شدست خمره از می

  لیکن چه ها نوشته آن یار

 هرچند زمان گذشته باشد

 ازیاد کنون نرفته باشد

 بازی فلک چه کرده باما

 دل ازهمه کس بریده باشد

 ازبد تولدش که این دل

عشقش که به دل نهفته باشد

   آ ن خانه مهر زاده ازعشق

  آری به دلم نشسته این عشق

  زان می که زخُم پریده باشد

 باران خدا چکیده باشد

  درکنج زمان نشسته نالان

 دل را به خود فریفته شاید

 دل هم به کجا کشیده زان عشق

 دل را چه به جان خریده رفته

حالا که دلم رمیده از عشق

 این عشق کجا رهیده حالا

 این عاشق جان سپرده بیدل

  لیکن که چه دل فسرده اما

 آن عشق زخویش رانده باشد

 از دل که خدا بخوانده باشد

 حالا به کجا رسیده مجنون

 بیچاره چه ها شنیده باشد

 مخمور جهان بدیده بالا

 آن را چه به جان خریده سنگین

  آن هست شراب کهنه از وی

  ازعشق کتاب کهنه دلدار

 جانش چه به جان سرشته باشد

 دردش چه به جان نشسته باشد

 مارا به کجاکشیده حالا

  دستش به خدا رسیده باشد

 از گوش به جان شنیده زین دل

 مهری ست ز دل شکفته باشد

 باریست به دل نهاده از عشق

  درخویش چه ها نوشته زین عشق

 ابریست به دل چکیده باشد

 بردل که چه ها کشیده باشد

 

 

خاطراتی کهنه:

خاطراتی کهنه،دفتری پوسیده

شب و تنهائی با دلی افسرده

میروم آن سوی مرزاین سیاره

تارسم آفاق نزد آن مهپاره

انتظاری تلخ می کشم اما چه

نیست ساحل در کنار این دریاچه

می روم تا پادزهر عشقی سازم

تازنم بر دل ،خیال را برتازم

بی حضورت نیست خانه را گرمائی

تازمهرت خانه ای خیالی ساخت

می روم تا ماورای واقعّیّت

تاکه شاید در قمار عشقت باخت

می روم امانه!پیش تر از اینها

خویش را باخته ام ولی تنها

نتوانستم به کس بگویم آن را

نتوانستم تورا بخوانم امّا

اشک چشمانم گواه دردی بود

درد جانکاهی که درد دوری ود

پای رفتن نیست

 

گنج عشقی پنهان

در دلم جاکرده

 

گشته قلبم بی جان

قلب این موجود ناتوان می افسرد

طاقتم را طاق کرده  دل را می پژمرد

قوی دل می خواست طاق چشمانت را

 

 

چرخ می زد طاق گنبدی را امّا

دست تقدیری،

 

عقاب بردل تاخت

قوی دل را پرشکست ،دل را باخت

 

 

هر سحرگه دست بر دعا برداشتم

هرشبانگه رو به سوی رب برخاستم

صبرمن لبریز شد خدارا خواندم

جامه ای از صبر برتنم پوشاندم

رنگ عشقی در سپهر چشمت بود

پاره ای از ابر در نگاهت بود

تُندَری از بادنقش مهری می زد

برق چشمانت زمهر بارانی زد

بارشی ازمهر قلب را بارید

غنچه ای امّید در دلم روئید

هیچ دریائی بدون ساحل نیست

دُرِّمروارید عشق باطل نیست

گر ندارد انتظار من پایانی

 

باز شیرین است درد بی پایانی

 

 

[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 18:3 ] [ بتول برزگررحیمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب