به نام خالق زیبائیها،او که آفریدوجان تازه بخشید
سلام .دلهایتان همیشه شاد و پرفروغ.
تورا درمیان واژه های عشق می یابم تورا درمیان قلبهای خسته می یابم
توآن بغض درگلو شکسته ای که می گرید وچشمان خیس من سخن ز عشق می گوید...
تواحساس من
وجود بی وجود من هستی
توباران عشق
تو در قلب من ،رکوع من،سجود من هستی
توآئین مهر
شمع قلب تار من هستی
تومفتاح عشق
روح من ،شعارمن هستی
توآن نام عشق
تو شعر پاک گلهائی
توآن ساز عشق
رقص شاپرکهائی
تو ای بهترین سلام عشق،ای طلوع مهر
تو اول وآخرین کلام عشق ،خالق سپهر
تورا درمیان گریه های لاله می یابم
تورا درمیان های های ناله می یابم
تورا درمیان گردباد جاده می یابم
تورا درمیان قلبهای ساده می یابم
|
دیروز:
دیروز که مست دربهشتم
دیروز که چون گلی بهاری
دیروز که عطر من در آن دشت
دیروز که بلبلی غزلخوان
دیروز که تشنه در کویرم
دیروز که از خزان خبر هیچ
دیروز که لای لای مادر
دیروز که جانماز عشقم
دیروز فقط خداخدا بود
دیروز که حرف عشق خاکی
دیروز سخن زپاک بودن
دیروز که کاش با تو زنگار |
آن گاه که یار می ستودم
درشاخه آن درخت بودم
سرمست زعطر خویش سودم
مغرور به خویش کرده بودم
باران خدا ببست رودم
آسوده به شاخه می خمودم
آرام به خواب می سرودم
هرگاه که پهن می نمودم
هرگاه نماز خوانده بودم
از جام جهان نما شنودم
ازمُصحَفِ حق شنیده بودم
از آینه عشق می زدودم |
|
امروز:
امروز که شاپرک خبر کرد
امروز درین خراب آباد
امروز دگر زعشق خواهم
امروز که کوچه گشته بن بست
امروز دگر توان ندارم
امروز به خار مبتلایم
امروز دلم ز دست نامرد
امروز چقدر بی قرارم
امروز روم امامزاده
امروز کجاسفرکنم من
امروز زغم ز ناتوانی
امروز که دل گریست باتو |
امروز که بلبلم سفرکرد
پاهشتم و کاش جان به در کرد
حرفی نزنم که دل حذر کرد
از کوچه نمی توان گذرکرد
آخرکه چه وقت شب سحرکرد
آخرچه کسی تورا به درکرد
پژمرد و زترس جان سپر کرد
جامی بده بلکه می اثر کرد
شاید که خدا به مانظر کرد
آخر به کجا ز غصه سر کرد
بگرفت دلم چه خاک سرکرد
یک لاله ز آه دل ثمر کرد |
|
فردا:
فردا که نمی شود رقم زد
فردا که امیدها دروغی
فردا زدلم بپرس شاید
فردا که زدست ناجوانمرد
فرداست که خرمنش بسوزد
فردا که خدا به روز میعاد
فردا که امید هست ایزد
فردا که مَنَم به نیم من گشت
فردا که دلم بسوخت از عشق
فردا که دگر مگو زفردا
فرداست وضو ز خون بگیرم |
شاید که نباشدم ز من رد
درخانه عشق ره نیابد
این عشق زیاد برده باشد
آن کس که زپشت خنجرم زد
آن گاه که آه من بگیرد
در مسند حق چه ها نویسد
از عشق تو انتقام گیرد
شاید که به خنده ره توان زد
شاید که خدا به خواب بیند
ای کاش بشد که آن رقم زد
شاید بتوان رطل گران زد |
دل بودکویرتشنه:
|
دل بود کویرتشنه ای جان
آن عشق سراب کهنه آمد
آن گاه کجا گریخته آن عشق
با خود چه فکر کرده رفته
حالا که دلم فسرده ازعشق
ازعشق که جان سپرده حالا
شاید که زیاد برده این دل
حالاکه زیاد برده دل را
د ل گول رقیب خورده باشد
شاید که خدا شنیده باشد
حالاکه زمان گذشته اکنون
دل هم که ز یاد رفته باشد
دل برق نگاه دیده حالا
یک جام زاو گرفته رنگین
لبریز شدست خمره از می
لیکن چه ها نوشته آن یار
هرچند زمان گذشته باشد
ازیاد کنون نرفته باشد
بازی فلک چه کرده باما
دل ازهمه کس بریده باشد
ازبد تولدش که این دل
عشقش که به دل نهفته باشد
آ ن خانه مهر زاده ازعشق
آری به دلم نشسته این عشق
زان می که زخُم پریده باشد
باران خدا چکیده باشد |
درکنج زمان نشسته نالان
دل را به خود فریفته شاید
دل هم به کجا کشیده زان عشق
دل را چه به جان خریده رفته
حالا که دلم رمیده از عشق
این عشق کجا رهیده حالا
این عاشق جان سپرده بیدل
لیکن که چه دل فسرده اما
آن عشق زخویش رانده باشد
از دل که خدا بخوانده باشد
حالا به کجا رسیده مجنون
بیچاره چه ها شنیده باشد
مخمور جهان بدیده بالا
آن را چه به جان خریده سنگین
آن هست شراب کهنه از وی
ازعشق کتاب کهنه دلدار
جانش چه به جان سرشته باشد
دردش چه به جان نشسته باشد
مارا به کجاکشیده حالا
دستش به خدا رسیده باشد
از گوش به جان شنیده زین دل
مهری ست ز دل شکفته باشد
باریست به دل نهاده از عشق
درخویش چه ها نوشته زین عشق
ابریست به دل چکیده باشد
بردل که چه ها کشیده باشد |
خاطراتی کهنه:
|
خاطراتی کهنه،دفتری پوسیده |
شب و تنهائی با دلی افسرده |
|
میروم آن سوی مرزاین سیاره |
تارسم آفاق نزد آن مهپاره |
|
انتظاری تلخ می کشم اما چه |
نیست ساحل در کنار این دریاچه |
|
می روم تا پادزهر عشقی سازم |
تازنم بر دل ،خیال را برتازم |
|
بی حضورت نیست خانه را گرمائی |
تازمهرت خانه ای خیالی ساخت |
|
می روم تا ماورای واقعّیّت |
تاکه شاید در قمار عشقت باخت |
|
می روم امانه!پیش تر از اینها |
خویش را باخته ام ولی تنها |
|
نتوانستم به کس بگویم آن را |
نتوانستم تورا بخوانم امّا |
|
اشک چشمانم گواه دردی بود |
درد جانکاهی که درد دوری ود |
|
پای رفتن نیست |
|
|
گنج عشقی پنهان |
در دلم جاکرده |
|
|
گشته قلبم بی جان |
|
قلب این موجود ناتوان می افسرد |
طاقتم را طاق کرده دل را می پژمرد |
|
قوی دل می خواست طاق چشمانت را |
|
|
|
چرخ می زد طاق گنبدی را امّا |
|
دست تقدیری، |
|
|
عقاب بردل تاخت |
قوی دل را پرشکست ،دل را باخت |
|
|
|
|
هر سحرگه دست بر دعا برداشتم |
هرشبانگه رو به سوی رب برخاستم |
|
صبرمن لبریز شد خدارا خواندم |
جامه ای از صبر برتنم پوشاندم |
|
رنگ عشقی در سپهر چشمت بود |
پاره ای از ابر در نگاهت بود |
|
تُندَری از بادنقش مهری می زد |
برق چشمانت زمهر بارانی زد |
|
بارشی ازمهر قلب را بارید |
غنچه ای امّید در دلم روئید |
|
هیچ دریائی بدون ساحل نیست |
دُرِّمروارید عشق باطل نیست |
|
گر ندارد انتظار من پایانی
|
باز شیرین است درد بی پایانی |
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 18:3 توسط بتول برزگررحیمی
|